ذبيح الله صفا
619
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
عجب از عقل كسانى كه مرا پند دهند * برو اى خواجه كه عاشق نبود پندپذير سعديا پيكر مطبوع براى نظرست * گر نبينى چه بود فايدهء چشم بصير * * خوشست درد كه باشد اميد درمانش * دراز نيست بيابان كه هست پايانش نه شرط عشق بود با كمان ابروى دوست * كه جان سپر نكنى پيش تير بارانش عديم را كه تمنّاى بوستان باشد * ضرورتست تحمّل ز بوستان بانش وصال جان جهان يافتن حرامش باد * كه التفات بود بر جهان و بر جانش ز كعبه روى نشايد بنااميدى تافت * كمينه آنكه بميريم در بيابانش اگرچه ناقص و نادانم اينقدر دانم * كه آبگينهء من نيست مرد سندانش وليك با همه عيب احتمال يار عزيز * كنند چون نكنند احتمال هجرانش گر آيد از تو برويم هزار تير جفا * جفاست گر مژه بر هم زنم ز پيكانش حريف را كه غم جان خويشتن باشد * هنوز لاف دروغست عشق جانانش حكيم را كه دل از دست رفت و پاى از جاى * سر صلاح توقع مدار و سامانش گلى چو روى تو گر ممكنست در آفاق * نه ممكنست چو سعدى هزار دستانش * * چشم خدا بر تو اى بديع شمائل * يار من و شمع جمع و شاه قبائل جلوهكنان مىروى و باز نيايى * سرو نديدم بدين صفت متمائل هر صفتى را دليل معرفتى هست * روى تو بر قدرت خداى دلائل قصهء ليلى مخوان و غصهء مجنون * عهد تو منسوخ كرد ذكر اوائل نام تو مىرفت و عارفان بشنيدند * هر دو برقص آمدند سامع و قائل پرده چه باشد ميان عاشق و معشوق * سدّ سكندر نه مانعست و نه حائل گو همه شهرم نگه كنند و ببينند * دست در آغوش يار كرده حمائل دور به آخر رسيد و عمر بپايان * شوق تو ساكن نگشت و مهر تو زائل